مقالهی شرکتکننده مسابقه نویسندگی دژما، فاطمه محمدی، دربارهی «کدام لباس یا اکسسوری باعث به وجود آمدن یک خاطره فراموشنشدنی در زندگیات شده است؟».
همون لباسی که وقتی روی برف ها راه میرفتم پوشیدم یا همونسی (همونی) که وقتی شب بود، اون بود، ماه بود، سرئ (سرد) بود پوشیده بودم؛ همونی که وقتی ریتم موزیک توی ماشینم با ریتم آواز پرنده ها یکی شد، همونی که وقتی الین (اولین) ماراتن زندگیمو شرکت کردم و تمومش کرده بودم پوشیده بودم یا همون اکسسوری که روش یه جوجه کوچولو داشت همون انگشتری که از اون شهر کتاب خریده شده بود؛ همون گوشواره ای که وقتی از ته دل میخندیدم توی گوشم بود یا همون کمربندی که الان برام گشاد شده؛ ج چه میدونم من که یادم نمیائ (نمیاد) ولی حتما انقدر قشنگ و عزیز بودن که هنور (هنوز) اون خاطره ها رو یادمه . مگه خاطره فراموش نشدنی من با لباس و اکسسوری توی ذهنم می نده (مونده)؛ قطعا نه ... خاطره ها با ادم ها میمونن با حالی که داشتی با نسیمی که به صورتت میخورده