مقالهی شرکتکننده مسابقه نویسندگی دژما، محمدرضا حیاتی مقدم، دربارهی «اطلاعاتی دربارهی لباسی که در اولین دیدار با یک دوست جدید پوشیدهاید.».
خب یادم میاد حدودای سال 86 یا 87 بود که با یه دختره چت میکردم. دختره خیلی به نظر پولدار میومد بدرش پزشک بود و جای خوبی از شهر زندگی میکردن. خلاصه اینکه خیلی هم ادایی و افاده ای بود. مدتها چت کیکردیک (=میکردیم) و همش میگفت که یه دوست پسر داره که یه ه شهر دیگه زدگی میکنه و خب به همین دلیل خیلی با من راه نمیومد. خیلی طول کشید تا درنهایت قبول کرد یه روز که داره میره کلاس زبان منم برم ببینمش. اون روز خیلی ط× تلاش کردم که لباس خوبی بپوشم. یه پیراهن سبز آستین کوتاه داشتم که برق میزد. اونو پوشیدم و یه کفش رسمی. درنهایت چون توی شهر کویچیکی بد× بودیم نمیشم× نمید × نمیشد که یه جایی بریم بشینیم یه حتی تو کوچه حرف بزنیم. قرار بود فقط از کنارش رد شم همو ببینیم. رد شدم چندتا دختر بودن آخرشم نفهمیدم کدومشو ن بود »))) ولی اون منو دید و شناخت. شب که چت کردیم بهم گفت خیلی بدتیپ بودی و اتمادبنفسم تابود شد. جوری که تا سالها نتونست م با دخترا ارتباط خوبی بگیرنم!!!!