مقالهی شرکتکننده مسابقه نویسندگی دژما، مریم شیخی، دربارهی «چه خاطرهای از خرید لباس دست دوم داری؟».
یادمه برای عروسی خواهرم کلی گشتم ولی لباسی که به دلم بشینه پیدا نمیکردم حتی تا تهران و خوزستان هم رفتم و گشتم.هرروزم با استرس میگذشت هی روزارو میشمردم که چقد دیگه تا عروسی آجیم مونده.هی تصور میکردم آخرش مجبور میشم روز عروسی آجیم مانتو شلوار بپوشم فقط میخواستم گریه کنم.وای خیلی بد بود تصور میکردم همه قراراه بپرسن واهر عروس کیه؟بعدش میگن اونی که یه گوشه نشسته و خودشو قایم کرده الان بنظرم خنده داره ولی اون موقع واقعا شب و روز نداشتم یک روز مونده بود به عروسی و همچنان لباس نداشتم....... دیگه بیخیال شده بودم گفتم من عروسی نمیام همه بسیج شده بودن لباس واسه من جور کنن آخرش چندساعت مونده بود به عروسی رفتم یه مغازه که لباس دست دوم تاجاره میداد و به شکل غیر قابل انتظاری لباس مورد علاقمو پیدا کردم......